اسماعیل بی نماز،و دوستی با امام زمان

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

سالهاپیش ، از حوالی تهران شخص مومنی بود ،که قصدداشت بره مشهد ،تا یک ماه بمونه.

کارش هم کشاورزی و باغ داری بود،مقداری کارکرد و زحمت کشید،تا پول دربیاره،،،

بعدازمدتی کارکردن،،به اندازه یک ماه سفرش پول جورکرد،،و عازم سفرشد.

رسیدمشهد و اول رفت زیارت امام رضا،و سلام کردوگفت اومدم یک ماه بمونم پیشت.

بعداز یکی دو روز ، جیبشوزدن،

خیلی ناراحت شد،چون دیگه هیچی پول نداشت،که برگرده، حتی واسه خرجو مخارجش،غذاش ،هیچی پول نداشت.

ازین اتفاق خیلی ناراحت،بود ،رفت پیش امام رضا،گفت من ادمی نیستم که برم گدایی کنم،کمکم کن،من میخاستم یک ماه پیشت باشم،الان هیچی پول ندارم،

من به هیچ کسی رو نمیزنم فقط به خودت میگم.مشکلموحل کن،تا ابروم نره،دستم ‌پیش کسی دراز نشه.

توهمون حالت ناراحتی خابش میبره.

توخواب امام رضا رو میبینه،

امام بهش میگه صبح زود هنگام اذان صبح برو دم دروازه اصلی شهر،اولین نفری که از دروازه وارد شد،بهش بگو،اون پولتومیده.

نزدیک صبح شده بود،ازخواب بیدارشد،کمی خوشحال بودکه امام رضا داره کمکش میکنه،

رفت به سمت دروازه شهر،

اذان صبح شد،دید یکی داره از دروازه شهرمیاد،،خوب نگاه کرد دید،این اسماعیله،،معروفه به اسماعیل بی نماز،

باخودش گفت این که حتی نمازنمیخونه چطوری ازطرف امام میتونه باشه،

خلاصه فقط گفت سلام و رد شدن.

هرچی باخودش کلنجار رفت،قبول نکرد که اسماعیل از طرف امام واسطه باشه.

چون چشمودلش بسته بود،گول خودخاهی شو خورد،و هیچی نگفت.بعد که اسماعیل رد شد،اونم گذاشت و رفت ،

دیگه داشت ازگرسنگی ضعف میکرد،دوباره رفت پیش امام رضا،بازشرو کرد به دعاکردن،و میگفت کمکم کن،من دارم ازگرسنگی میمیرم،،هیچی پول ندارم.من به امید تو از هیچ شخص دیگه ای تقاضانمیکنم،تو که‌منو توشهرغریب رها نمیکنی؟؟

شب شد،در حالت بی حالی و ضعف خابش برد،،دوباره امام رضا اومد تو خوابش،

این بار با عصبانیت گفت،مگرنگفتم اولین نفرک اومد ازش پولتوبگیر،،گفت اخه اون اسماعیل بود،،امام گفت امروز صبح دوباره برو،،اولین نفری که وارد شد،بهش بگو ،پولتوبگیر،

وقتی ازخواب پا شد،، دم دمای صبح بود، رفت به سمت همون دروازه شهر،،

منتظر شد ببینه اولین نفرکی میاد،

بعدازمدتی یه نفراومد،

وقتی دقت کرد دید که این دفه هم اسماعیل بی نمازه/

باخودش فکر کرد ،که بهش بگه یانگه،،ولی دیگه حسابی بخاطرگرسنگی ضعف داشت،حسابی سختی و بی پولی تحمل کرده بود،،ولی تصمیم گرفت که بره بهش بگه،،یا میتونه کمک کنه یا هیچی‌،،،

وقتی اسماعیل نزدیک شد،رفت پیشش،

سلام کرد،گفت،حقیقتش من اومده بودم یک ماه مشهد بمونم،اماجیبموزدن،الانم هیچی پول ندارم.

اسماعیل بدون اینکه بپرسه چقد لازم داری،چقدگم کردی،مقداری بهش پول داد،و گفت تا اخر ماه ک میخاستی بمونی ،بمون،روزی که خاستی بری ولایتت،بیا همینجا،،منم میام

پولو گرفت و رفت،بعد نگا کرد،دید درست همون اندازست که ازش گم شده بود،

خیلی تعجب کرد،که این اسماعیل بی نماز ازکجامیفهمیدمن چقدر پول گم کردم؟

دیگه رفت غذا خورد،،اون یک ماه که نیت کرده بود موند مشهد،

بعدازمدتی یک ماهی ک گفته بود تمام شد،

اماده برگشتن شد،،یادش اومدکه اسماعیل بی نماز گفته بود موقع برگشت بره همون جای دروازه شهر.

رفت سمت دروازه،شهر،هرچندکه باخودش میگفت این اسماعیل ازکجامیخادبدونه من کدوم روز قصد برگشت دارم،،من که بهش نگفتم امروز یک ماهی که نیت کرده بودم تموم میشه،

بعدمنتظرنشست،بعد ازمدتی دید اسماعیل بی نمازاومد،

سلام کردو گفت اماده ای که بری؟

گفت اره یک ماه تموم شده میخام برم،

اسماعیل ساک و وسیله هاشو دستش گرفت گفت بیا دنبال من،

سوال کرد که کجامیری.

اسماعیل گفت فقط بیادنبالم

اونم رفت دنبالش،هی سوال میکرد کجامیری 

راه ولایت من ازینجانیست،

اما اسماعیل فقط داشت به سمت جاهای پرت و پلا میرفت.

کمی ترسیدع بود که این اسماعیل  حرفی نمیزنه ،

هرچی سوال میکرد اسماعیل میگفت فقط بیا،حرف نزن ،متوجه میشی،

خلاصه رسیدندبه یه کوچه تنگ و خلوت،دیگه خیلی خیلی ترسیده بود،که این اسماعیل بی نمازه میخادچه بلایی سرم بیاره،

رسیدن به انتهای کوچه،

اسماعیل بهش گفت بیا رو کول من بشین،

حسابی تعجب کرد،گفت نه خودم میام،

اسماعیل گفت بهت میگم بیا بشین روی من،

اسماعیل بی نماز نشست زمین،و گفت بیا بشین،،،بعدمجبورشد رفت رو دوشش،

اسماعیل بی نمازبلندشد،و شرو به حرکت کرد 

،طوری راه میرفت که زمین انگار داشت زیرپاش میچرخید،

اون مرد حسابی متعجب شده بود،که چطوری میشع،این زمین داره به سرعت طی میشه.

 گیج شده بود،

چیزی هم نمیتونست بگه،فقط متعجب بودکه چطوری میشه زمین این قد تند میچرخه و داره طی میشه،،،

بعدازچنددقیقه رسیدن به یک باغی ،خوب دقت کرد دید این که باغ خودشه،

همون باغی که تو ولایتش داشت،فهمیدکه رسیدن به منطقه خودش،

اسماعیل گفت رسیدیم ،

برو هیزم جمع کن یع چایی باهم بخوریم.

توذهنش خیلی سوال بودکه این اسماعیل بی نمازه،چطوری این قد قدرت داره،

چطوری این مسافت طولانی رو تو چند دقیقه طی کرد؟

خلاصه رفت هیزم اورد اتیش درست کرد.و باهم مشغول خوردن چای شدن.

بعداز چای خوردن سوال کرد،گفت اسماعیل چندتا سوال دارم،؟بهم جواب میدی؟

اسماعیل بی نمازگفت اره بپرس

سوال کرد،تو ازکجافهمیدی من چقدرپول گم کرده بودم،که همون اندازه بمن دادی،؟

کی بهت گفته بود؟

گفت تو از امام رضا خاستی،امام رضا به امام زمان گفت،امام زمان هم به من سپرد،


باز سوال کرد،گفت تو که همه بهت میگن،اسماعیل بی نماز،تمام کاسبای شهرهم میشناسنت و میدونن که اهل نمازخوندن نیستی؟

گفت عیب ندارع بزارمردم،حاج اقاها،روحانی ها بگن من بی نمازم،بگن گناه کاره.

ولی من نمازمو همیشع پشت سرامام زمان میخونم،،

خوش به حالش عجب سعادتی

حالا دو تامورد،،،

اول،، اگر گاهی مشکل داشتی و یک واسطه خود به خود پیدا شد و کمکتون کرد و اگر ازش معجزه ای یانشونه ای دیدید،حتما بدونید،با اولیای خدا ارتباط داره،

دوم اگر کسی رو میشناسیدکه اخلاقش کاراش به ادمای مومن نمیخوره،،سریعا تهمت نزنید که اهل عبادت نیست،یا نگیددروغ گو،و متقلبع،، شاید مثل اسماعیل باشع،هیچ کی فک نمیکرد این نمازبخونه،پس

تهمت نزنید،که گناه تهمت و غیبت یک اندازست،،درموردش فکربدنکنید،که بعضی سوظنها گناهه،و بدونید چشم و گوش و دل مسئولند،

شایداونا پیش خدا ازشما بهترباشن


نویسنده : بازدید : 34 تاريخ : چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 17:25
برچسب‌ها :